زادروزِِِِ صادق خان هدایت

درود بر شما مهمان و خواننده‌ی گرامی‏‎.‎
همیشه نسبت به صادق خان ِ هدایت، حس ویژه ای داشته‌ام. همین حس عجیب، که هرگز رهایم نکرده است، ‌باعث شد که امروز (و باور کنید بدون هیچ تصمیم قبلی) این وبلاگ را - شاید برای بیان همین حس - درست کنم و باور دارم که شما خواننده‌ی عزیز، باور نمی‌کنی که وقتی دقت کردم،‌ دیدم امروز،‌ دقیقاً یک روز بعد از زادروزِ صادق خان هدایت است، یعنی ٢٩بهمن! (اصراری هم ندارم که باور کنید. کاملاً طبیعی است!)‌ ولی دست کم، جالب این جاست که امروز، سه شنبه است و صادق خان هم در روز سه‌شنبه ٢٨بهمن زاییده شد‎!!!‎
می‌دانم که دوست‌داران صادق خان هدایـت، بسیارند، پس امیدورام یاری‌ام کنند،‌ هر طور که می دانند؛ چرا که این وب متعلق به ایشان است – بی هیچ تعارف -‏
دست به نقد، زندگی‌نامه‌ی صادق خان را که از سایت سخن (با اندکی ویرایش) نقل کرده ام، بخوانید تا ببینم چه می‌شود‎!‎
‎ 

«صادق هدایت در سه شنبه [البته به حساب پرشین بلاگ، می شود چهارشنبه! پروفایل را ببینید.] 28 بهمن ماه 1281 در خانه‌ی پدری در تهران‎ ‎تولد یافت. پدرش هدایت‌قلی خان ِهدایت (اعتضادالملک)‌ فرزند جعفرقلی خان ِ هدایت (نیّرالملک) و مادرش خانم عذری (زیورالملکِ) هدایت، دختر حسین‌قلی خان مُخبرالدوله‌ی‏‎ ‎دوم بود. پدر و مادر صادق از تبار رضاقلی خان هدایت یکی از معروف‌ترین نویسندگان،‎ ‎شعرا و مورخان قرن سیزدهم ایران، که خود از بازماندگان کمال خُجَندی بود، می باشند.‏
او در سال 1287 وارد دوره‌ی ابتدایی در مدرسه‌ی علمیه‌ی تهران شد و پس از اتمام این دوره‌ی‎ ‎تحصیلی در سال 1293، دوره‌ی متوسطه را در دبیرستان دارالفنون آغاز کرد. در سال‎ 1295 ‎دچار ناراحتی چشم شد که در تحصیل او وقفه‌ای ایجاد کرد، ولی به هر حال، در سال‎ 1296 ‎تحصیلاتش را در مدرسه‌ی سن‌لویی تهران ادامه داد و از همین جا با زبان و‎ ‎ادبیات فرانسه آشنا شد‎.‎
در سال 1304 صادق هدایت، دوره‌ی تحصیلات متوسطه‌ی‎ ‎خود را به پایان برد و در سال 1305، هم‌راه عده ای از دیگر دانش‌جویان ایرانی برای‎ ‎تحصیل به بلژیک اعزام گردید. او ابتدا در بندر «گان» در بلژیک در دانش‌گاه این شهر‎ ‎به تحصیل پرداخت ولی چون از آب و هوای آن شهر و وضع تحصیل خود اظهار نارضایتی می‌کرد،‎ ‎بالاخره او را به پاریس در فرانسه، برای ادامه‌ی تحصیل منتقل کردند.‏
صادق هدایت در سال‎ 1307 ‎برای اولین بار دست به خودکشی زد و در «ساموا» در حوالی پاریس عزم کرد خود را در‎ ‎رودخانه‌ی «مارن» غرق کند ولی قایقی سررسید و او را نجات داد.‏
سرانجام او در سال 1309 او‎ ‎به تهران مراجعت کرد و در همین سال در بانک ملی ایران استخدام شد. در این ایام، گروه‏‎ ‎‏«رُبعه» شکل گرفت که عبارت بودند از: بزرگ علوی، مسعود فرزاد، مجتبی مینوی و صادق‏‎ ‎هدایت.‏
در سال 1311 به اصفهان مسافرت کرد در همین سال از بانک ملی استعفا داد و در‏‎ ‎اداره‌ی کل تجارت مشغول کار شد‎ .‎در سال 1312 سفری به شیراز کرد و مدتی در خانه‌ی‎ ‎عمویش، دکتر کریم هدایت اقامت داشت. در سال 1313 از اداره‌ی کل تجارت استعفا داد و در‏‎ ‎وزارت امور خارجه اشتغال یافت. در سال 1314 از وزارت امور خارجه استعفا داد.‏
در‎ ‎همین سال به تامینات در نظمیه‌ی تهران احضار و برای مطالبی که در کتاب «وغ وغ ساهاب‏‎ «‎درج کرده بود، بازجویی شد. در سال 1315 در شرکت سهامی کل ساختمان‎ ‎مشغول به کار شد. در همین سال عازم هند شد و تحت نظر محقق و استاد هندی «بهرام گور‎ ‎انکلساریا» زبان پهلوی را فرا گرفت. در سال 1316 به تهران مراجعت کرد و مجدداً در‏‎ ‎بانک ملی ایران مشغول به کار شد. در سال 1317 از بانک ملی ایران مجدداً استعفا داد و‏‎ ‎در اداره‌ی موسیقی کشور به کار پرداخت و ضمناً، هم‌کاری با مجله‌ی  موسیقی را آغاز کرد. در‎ ‎سال 1319 در دانش‌کده‌ی هنرهای زیبا با سمت مترجم به کار مشغول شد‎.‎
در سال 1322‏‎ ‎هم‌کاری با مجله‌ی سخن را آغاز کرد. در سال 1324 به دعوت دانش‌گاه دولتی آسیای‎ ‎میانه در ازبکستان، عازم تاشکند شد. ضمناً هم‌کاری با مجله‌ی پیام نور را آغاز کرد. در‎ ‎همین سال مراسم بزرگ‌داشت صادق هدایت در انجمن فرهنگی ایران و شوروی برگزار شد.‏
در‎ ‎سال 1328 برای شرکت در کنگره‌ی جهانی هواداران صلح از او دعوت به عمل آمد ولی به دلیل‎ ‎مشکلات اداری نتوانست در کنگره حاضر شود.‏
در سال 1329 عازم پاریس شد و در 19 فروردین 1330 در همین شهر با گاز خودکشی کرد.‏
او 48 سال داشت که خود را‎ ‎از رنج زندگی رهانید. مزار او در گورستان «پرلاشز» در پاریس قرار دارد.‏
او تمام مدت‎ ‎عمر کوتاه خود را در خانه‌ی پدری زندگی کرد.»‏

و در پایان، این چند جمله را هم از او بخوانید
‏«زندگی من، به نظرم همان‌ قدر غیرطبیعی، نامعلوم و باورنکردنی می‌آمد که نقش روی قلم‌دانی که با آن مشغول نوشتن هستم - گویا یک نفر نقاش مجنون و وسواسی روی جلد این قلم‌دان را کشیده - اغلب به این نقش که نگاه می‌کنم مثل این ‌است که به نظرم آشنا می‌آید. شاید برای همین نقش است ... شاید همین نقش مرا وادار به نوشتن می‌کند.»‏

دوستان گرامی! راه‌اندازی این وبلاگ، واقعاً برای خودم که جالب و عجیب است!‏
نمی دانم چه خواهد شد، اما بسیار دوست و امید دارم، دوست‌داران صادق خان هدایت؛‌ دست تنهایم نگذارند‎.‎

و اکنون صادق خان هدایت، ١٠۶ ساله است‎!!!

/ 64 نظر / 66 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ریحانه

نه کسی تصمیم خودکشی را نمی گیرد،خودکشی با بعضی ها هست.در خمیره و نهاد آنهاست.آری سرنوشت هر کس روی پیشانیش نوشته شده،خودکشی هم با بعضی ها زاییده شده. ساعت به ساعت افکارم می گردند،در همان دایره های نا امیدی حوصله ام به سر رفته،هستی خودم را به شگفت انداخته چقدر تلخ و ترسناک است هنگامی که آدم هستی خودش را حس می کند! سلام امیدوارم تو راهتون موفق باشید تقریبا همه آثار هدایت رو در قالب pdf دارم می تونم در اختیارتون بذارم

ریحانه

نه کسی تصمیم خودکشی را نمی گیرد،خودکشی با بعضی ها هست.در خمیره و نهاد آنهاست.آری سرنوشت هر کس روی پیشانیش نوشته شده،خودکشی هم با بعضی ها زاییده شده. ساعت به ساعت افکارم می گردند،در همان دایره های نا امیدی حوصله ام به سر رفته،هستی خودم را به شگفت انداخته چقدر تلخ و ترسناک است هنگامی که آدم هستی خودش را حس می کند! سلام امیدوارم تو راهتون موفق باشید تقریبا همه آثار هدایت رو در قالب pdf دارم می تونم در اختیارتون بذارم

ریحانه

نه کسی تصمیم خودکشی را نمی گیرد،خودکشی با بعضی ها هست.در خمیره و نهاد آنهاست.آری سرنوشت هر کس روی پیشانیش نوشته شده،خودکشی هم با بعضی ها زاییده شده. ساعت به ساعت افکارم می گردند،در همان دایره های نا امیدی حوصله ام به سر رفته،هستی خودم را به شگفت انداخته چقدر تلخ و ترسناک است هنگامی که آدم هستی خودش را حس می کند! سلام امیدوارم تو راهتون موفق باشید تقریبا همه آثار هدایت رو در قالب pdf دارم می تونم در اختیارتون بذارم

حمید

در این اتاق که هر دم تنگتر و تاریکتر از قبر بود دائم چشم براه او بودم ولی او هرگز نمیآمد. آیا از دست او نبود که به این روز افتاده بودم؟ نه یک ماه و نه دو ماه بلکه دوسال و چهار ماه ....

حمید

در این اتاق که هر دم تنگتر و تاریکتر از قبر بود دائم چشم براه او بودم ولی او هرگز نمیآمد. آیا از دست او نبود که به این روز افتاده بودم؟ نه یک ماه و نه دو ماه بلکه دوسال و چهار ماه ....

مرجان اطمینان

خیلی عالیه

كيوان بمانا

سلام، بوف كور به چه معناست و وجه تسميه اين كتاب چه بوده است؟

الی

آدمی ست دیگر یک روز حوصله ی هیچ چیز را ندارد دوست دارد بردارد خودش را بریزد دور روحش شاد ...

نارسیس

پدر! تمام زجر و درد و رنجی که هدایت کشید از همین لقب بود! وقتی جمال زاده با لقب پدر قصه نویسی فخر فروشی میکرد از ترس اینکه جوانکی تازه نفس به نام صادق خان هدایت با اون استعداد بی بدیلش این لقب رو از آن خودش کنه انگ دیوانگی رو بهش زد دیگران هم که منتظر همچین فرصتی بودن و دل خوشی هم از هدایت نداشتن به همین دلیل بهش کمک کردن تا این توهم رو تو مغز مردم فرو کنن! الحق هم بخوبی هم از پس این کار بر اومدن و این انگ کار خودش رو کرد و تا مدتها شاید هم همین الان تا اسم هدایت میاد اون شایعه دیوانگی هم به همراش شنیده میشه! اما جمالزاده! کجایی که ببینی اونقدر که اسم هدایت با اون سبیل و عینک معروف تو یادها مونده اسم توی پدر نمونده!

نارسیس

صادق با بوف کورش چنان ضرب شصتی بهتون نشون داد که لقب پدر داستان نویسی نوین و مدرن ایران رو از آن خودش کرد. اون قدر به هدایت رحم نکردند که در دارالمجانین به ریشش خندیدند . . آن وقت که هیچ کدام این ها زبان نمیدانستند هدایت داشت کافکا ترجمه میکرد . . . بوف کور مصداق خود کتاب انسان و سمبولهایش دکتر یونگ است اگر کسی روان شناسی و سایه و شدو و آنیما و آنیموس را ندونه هیچ چیزی ازش نمیفهمه. . . بله حسود زیاد داشت اما کسی به گرد پایش نرسید . کسی نشناختش . وقتی خسرو سینایی همچین فیلم در پیتی سرشار از عدم شناخت هدایت میسازد از عوام چه انتظاری می تونیم داشته باشیم ؟!!! روحش شاد